تبليغاتX
html> پندانه
نماز خانه غریب سه شنبه بیست و نهم آبان 1386 3:35 بعد از ظهر

اتوبوس در کنار رستوران بین راهی توقف می کند ، راننده چند بار اهرم ترمز دستی را بالا و پایین می کند و نیم ساعت به مسافرین جهت نماز و نهار فرصت می دهد . مرد در حالی که به فرزند خود کمک می کند تا کفشهایش را بپوشد خود نیز آماده وضو گرفتن می شود . از اتوبوس پیاده می شوند پسرک روی صندلی یکی از میزهای رستوران می نشیند و پدر به سمت نمازخانه به راه می افتد . چند میز جلوتر تعدادی از مسافرین با ولع تمام مرغ کباب شده را گاز می زنند گرسنگی پسرک شدت می گیرد از جا بلند می شود به سمت پدر می رود ، در بیرون رستوران و در کنار سرویسهای آلوده بهداشتی !؟!یک اتاق نمور و سرد که یک لامپ کوچک ان را روشن نگه داشته و فرشی فرسوده قسمتی از آنرا پوشانده ، پدر در حال نماز خواندن است بر روی دیوار با خط معمولی مایل به بد نوشته شده است قبله کمی مایل به چپ و این جمله تنها علامتی است که نشان می دهد اینجا نمازخانه است !!!؟

نماز پدر تمام شده و از نمازخانه ! بیرون می آید . از کنار پنجره رستوران که رد می شوند ، بوی غذا نگاه پسرک را بر روی میز متوقف می کند پدر که از جیب کم پول خود بی خبر نیست برای اینکه حواس پسر را پرت کند از او می پرسد راستی پسرم دیروز در مدرسه چه گذشت . پسرک به یاد مدرسه و زنگ انشا می افتد و می گوید معلم انشاء از ما خواسته در خصوص حدیثی از پیامبر اسلام انشاء بنویسیم . پدر می گوید کدام حدیث و پسر کمی مکث می کند و می گوید درباره این سخن حضرت محمد (ص) که " نماز نور چشم من است" هر آنچه که برداشت می کنید در ده سطر بنویسید پدر به فکر فرو می رود و لحظاتی به دور دستها خیره می شود . پسرک می گوید پدر چند جمله ای می گویی تا در انشاء از آن استفاده کنم . پدر سر می چرخاند و اتاق نموری که لحظاتی پیش در آن نماز می خواند را از نظر می گذراند و می گوید بنویس ای پیامبر بزرگ اسلام نماز نور چشم توست اما ما بی ارزشترین مکانها را برای آن در نظر می گیریم .

ای رسول خدا نماز نور چشم توست اما کمترین وقت ما برای آن صرف می شود .

ای رسول رحمت نماز نور چشم توست اما کم اهمیت ترین کار نزد ما نماز است .

پسر باتعجب به پدر می نگرد و پدر گویی به خود آمده باشد اشکهای خود را پاک می کند و می گوید نه پسرم بنویس آنچه که واضح و مبرهن است و پیامبر اسلام فرموده نماز مانند نور است و انسان را ازبدیها باز می دارد . نماز خوب است و ما باید نماز را در اول وقت بخوانیم و آنرا گرامی بداریم هنگام نمازبهترین لباسها را بپوشیم و بهترین مکانها را برای نماز اختصاص دهیم .      ما باید شعار ...

پسر می گوید عجب انشاء خوبی شد حتما معلم به انشاء من نمره 20 خواهد داد .

پدر در دل می گوید البته پسرم و خداوند و رسول او به عمل ما نمره صفر

کمک راننده با فریاد آخرین اخطار را به مسافران جهت سوار شدن می دهد و آن دو به سرعت به سمت اتوبوس حرکت می کنند .

 

نوشته شده توسط محمد مهدی اشرف پور  | لینک ثابت |

جنگ نعمت بود سه شنبه بیست و دوم آبان 1386 4:22 بعد از ظهر

در كوران دفاع مقدس فرمانده بزرگ جنگ امام خمینی (ره) از جنگ بعنوان نعمت الهی ياد مي كرد . اين سخن در آن زمان براي بسياري عجيب مي نمود آنان كه اهل حق بودند و به خلوص و صداقت امام ايمان داشتند بر اين سخن خرده نمي گرفتند و حداکثر حمل بر شعارهاي تبليغي مي كردند اما در مقابل افرادي كه سر عناد داشتند اين سخن امام را دستمايه دشمنی های خود ساخته و خناسانه ذهن جامعه را مشوش مي كردند كه :

اين مرد چه مي گويد بمب و موشك و خرابي را نعمت مي داند. آنان خود در نقاطي امن نشسته و از مصيبت هاي مردم غافلند و جوانان مردم را جلوي توپ مي فرستند و مي كشند و تازه از آن به عنوان نعمت ياد مي كنند.

از آن روزها ، سالها گذشته و تازه صدق گفتار و دورنگري بزرگ مرد این امت عيان مي شود براي اثبات كافي است به اين دو آمار دقت شود.

۱ـ ملت ایران در طول 10 سال يعني از سال 1357 تا 1367 قريب 250 هزار شهيد را در راه قيام و آرمان و دفاع از سرزمين خود فدا كرد. يعني به طور متوسط سالي 25000 نفر

۲ـ طبق آمارهاي اعلامي وزارت راه و يا نيروي انتظامي در سالهاي اخير (پس از جنگ) بطور متوسط سالانه 27 الي 28 هزار نفر در جاده هاي ايران فقط در تصادفات كشته مي شوند.

اولين نتيجه كه مي توان گرفت اين است كه تلفات جاني بعد از جنگ فقط از این نوع اگر بيشتر نباشد كه هست كمتر نيست .

كمتر بوستان و پاركي را مي توان يافت كه جوانی بي خانمان و رانده شده با ظاهري ژوليده و تأثرانگيز زير پلاسي شب را به صبح و صبح را به شب ندوزد.

روزانه صدها نفر از جوانان اين آب و خاك طعمه ديو مخوف اعتياد از نوع جديد و قديم آن می شوند و به كاروان مرگ زودهنگام ملحق مي شوند.

اینها جوانند و می میرند و زمان جنگ نیز جوان بودند و کشته می شدند .

اما اینها کجا و آنان کجا ؟

زمان جنگ :

 صبح دمي بر مي خواستيم و جلوي خانه همسايه را آب و جارو شده مي ديديم و تردد غيرمعمول افراد سرشناس و خوشنام محل جلب توجه مي كرد تازه متوجه مي شدي كه پسر سید عباس كه در جبهه بود شهيد شده است . سید عباس کارگر ساده کارخانه که از صبح تا شب جهت امرار معاش کار می کرد و زندگی فقیرانه ای داشت کمتر مورد توجه محل بود اما امروز او پدر شهيد است و دید مردم به او کاملاً عوض شده ،  امام جمعه شهر و مقامات محلي از او تجليل مي كنند و در مجالس بر صدر مي نشيند و قدر مي بيند.

هر كس كه به اين شهيد وابستگي دارد خود را بزرگتر حس مي كند. در پشت اشك و آه مادر شهيد غرور و افتخاري توأمان موج مي زند.  

مردم محله نیز احساس غرور دارند چرا که یکی از قهرمانان ایران زمین که جهان را به حیرت واداشته از محله آنان است . خلاصه در یک کلام فرزندی شهید می شود و محله ای زنده می شود و قامت می افرازد . او شهید می شود و قامت جسمانی او در خاک آرام می گیرد اما حضور او از زمان قبل از شهادت پررنگتر و موثرتر جلوه گر می شود گویی او نمرده است . چرا چنین نباشد مگر خداوند در قرآن شهدا را زنده نمی داند .

بعد از جنگ :

پسر در مقابل چشمان پدر هر روز نحیف تر و تکیده تر می شود و پدر توان سر بلند کردن در مقابل همسایگان و دوستان را ندارد . تا دیروز اشیاء قیمتی منزل یکی یکی ناپدید می شد ، امروز صدای همسایه ها نیز درآمده و نگاههای سنگین آنان بر سیمای پدر سنگینی می کند . مادر از شرم خانه نشین شده ، پدرآرزوی مرگ پسر را دارد ؛ برادرحاضر نیست نیم نگاهی به برادر معتاد خود نماید و خواهر ابا دارد که او را برادرخود بداند . پسر نفس می کشد اما نفس خانواده را گرفته است .

زمان جنگ :

پیکر شهید بدون غسل و کفن دفن می شد چرا که جنازه او از میان چکاچک ماشه های تفنگ و سفیر گلوله و سوت خمپاره ها آمده و تن او از زیر شنی تانکها بیرون آورده شده لذا غسل و کفن ندارد . سند افتخار را که با آب نمی شویند .

بعد از جنگ :

جسد جوان را بخاطر تعفن و اضمحلالی که مصرف کراک بر سر آن آورده در کاوری می پیچند و به سرعت این ننگ را در خاک پنهان می کنند .

زمان جنگ :

کسی مسئولیت و ریاست نمی پذیرد به جز آنان که شیفته خدمتند و جان و آبروی خود را بر کف گرفته اند . چرا که جز تلاش طاقت فرسا و بی اجر مزد مادی نصیبی نیست ، البته اگر به تیغ کین منافقین گرفتار نشود  و یا پیکر آنان از زیر آوار ساختمان بمب گذاری شده و یا نارنجک منفجر شده در مسیر تردد جان به در برد .

بعد از جنگ :

مسئول ما و رئیس ما در مجلل ترین ساختمانها و با بهترین امکانات و سرشارترین دوران درآمدی بی کفایتی خود را به کمبود اعتبار و دهها عبارت دهان پرکن و مزخرف و جنجالی مرتبط می کند و هرگاه عرصه بر او تنگ شد و گاه پاسخگویی رسید با قهر و استعفا می رود تا در عرصه و پستی دیگر در خدمت اسلام ومسلمین باشد ! ! !

زمان جنگ  ....

بعد از جنگ .... 

اگر بیشتر تأمل کنیم تفاوتهای این چنینی در عرصه های مختلف فراوان است .

آیا اکنون می توان بر امام راحل خرده گرفت که چرا جنگ را نعمت می دانست ؟

آری امام راحل دیروز ، امروز را به روشنی می دید چون آنچه را که جوان در آئینه نمی بیند پیر در خشت خام می بیند . خدایش رحمت کند .  

نوشته شده توسط محمد مهدی اشرف پور  | لینک ثابت |

ما و هیروشیما شنبه دوازدهم آبان 1386 4:9 بعد از ظهر
زمان ششم اوت سال ۱۹۴۵ میلادی صبح زود

مکان : مزرعه ای در مجاورت شهر هیروشیمای ژاپن

صدای فریاد داد و قال دو کشاورز ژاپنی همسایه ها را به سمت خود جلب می کند ُ بازهم این دو همسایه قدیمی بر سر مرز زمین کشاورزی درگیر شده اند . این یکی مرز خود را تا انتهای آن سنگ سیاه می داند و دیگری تا حد این درخت بی حاصل .

سالها قبل آن دو روزهای پر خاطره و خوبی را با هم داشتند به طوریکه دوستی و صمیمیت آنها ربانزد همه شده بود اما اکنون چنان با خشم به چشمان هم دیگر چشم دوخته اند که گوئی هیچ در میانشان نبوده است .

مرد ژاپنی اول به دلیل بیماری رعشه به سختی می تواند ار لرزش دست خود جلوگیری کند حکم دادگاه محلی را به کشاورز دوم نشان می دهد و خواهان پس دادن زمین می شود و دومی که بخاطر سکته مغزی به سختی راه می رود الفاظ مبهمی را با صدای بلند فریاد می کند . مردان روستا چند نفری به نفع طرف اول و چند نفری به هواداری طرف دوم الفاظی را رد و بدل می کنند و عده ای نیز در حای که به کار خود مشغولند گهگاهی سرک می کشند و نظاره گر این غائله هستند .

خلبان هواپیمای بی ۲۹ وقتی این صحنه را می بیند لبخند می زند و دکمه « پسر کوچک » را می زند

چند دقیقه بعد نوری شدید فضا را پر می کند و غباری قارچ گونه فضای شهر هیروشیما را می پوشاند . خبرگذاریها خبر می دهند که شهر بکلی خاکستر شده و ۱۴۰۰۰۰ نفر در کمتر از دقیقه ای به خاکستر تبدیل شده اند . دیگر نه از مرد اولی خبری هست و نه از دومی و نه از شاهدان . راستی حکم دادگاه محلی چه شد ؟

بسیاری از دعواها و کشمکشهای ما مانند این دو مرد ژاپنی است . اگر خوب به خود بنگریم و شرایط خود را در نظر بگیریم مطمئناْ بسیاری از رفتارهای ما تعدیل خواهد شد . چه بسا بر سر یک خواسته کوچک چنان بر هم می خروشیم که هیچ حریمی باقی نمی ماند غافل از اینکه شاید از پیمانه عمر ما نیم روزی و یا سالی نمانده است اگر در آن کشاکش و بگو و مشنوها هاتفی از درون این خبر را به ما بدهد که : انبان را به زمین بگذار و دستهایت را بشوی که گاه رفتن است آیا بر این دغدغه های دنیا طلبانه خود جز پوزخندی از سر حیرت و حسرت نخواهیم زد

بیائیم برای دنیا همان قدری ارزش قائل شویم که لایق او و ماست

ما که مسلمانیم و برای دنیا جز در حد گذرگاهی بیشتر ارزش قائل نیستیم . مگر غیر از اینست ؟

توضیح :

۱- مطلب ابتدائی داستان پردازی بود از واقعه بمباران اتمی هیروشیما

۲- پسر کوچک نام بمب اتمی ۵ تنی بود که بر سر شهر هیروشیما فرود آمد   

۳- پل وارفیلدر تیپ جونیر خلبان هواپیما نیز در آبان ماه ۱۳۸۶ در سن ۹۲ سالگی درگذشت .

نوشته شده توسط محمد مهدی اشرف پور  | لینک ثابت |

سهام عدالت یا تبدیل وکالت دوشنبه هفتم آبان 1386 1:21 بعد از ظهر

عدالت از مقوله های جذاب و مقدسی است که با توجه به ارزش و غنای معنایی که در این واژه وجود دارد در طول تاریخ مورد توجه همه بوده است ، هیچ کس و در هیچ مقامی منکر اصل آن نشده ، اگر چه در حیطه عمل کمتر مجال بروز و ظهور یافته است .

امیر کلام حضرت علی (ع) در کلامی شیوا سخنی دارد بدین مضمون که : عدل و عدالت در حرف پر طرف دار و در عمل غریب است.

بحث ما چون در این زمینه نیست به سرعت از مقدمه گذشته و به اصل مطلب می پردازیم .

یکی از راهکارهایی که دولت خدمت گذار جهت کاهش فاصله طبقاتی و نزدیک نمودن سطح معیشت اقتصادی جامعه یا به عبارت دیگر توازن دهکهای اقتصادی پیش بینی و بکار بسته است واگذاری قسمتی از ثروت های در اختیار خود ( شرکتهای دولتی ) به اقشار کم درآمد جامعه است . دولت در دفاع از این شیوه می گوید :

1_ سیاستهای اصل 44 اجرایی می شود یعنی شرکتهای دولتی به بخش خصوصی واگذار می شود (کوچک سازی دولت)

2_ توزیع ثروت صورت گرفته و به قشر آسیب پذیر کمک می شود .

3_ به کاهش فاصله طبقاتی کمک می کند .

4_ بازدهی شرکتهای دولتی افزایش می یابد .

­_ و دلایل دیگر

چون بحث ما تجزیه و تحلیل این امور نیست از این بخش نیز می گذریم . سئوال این است که آیا با این شیوه باری از دوش دولت برداشته می شود یا خیر ؟ به نظر من خیر . چون دولت سهام شرکتهای دولتی را به بخش عظیمی از سهام کوچک تبدیل کرده و بین مردم که غالباً اقشار ضعیف جامعه هستند واگذار می کند و مجددا بعنوان سهام دار بزرگ مدیریت شرکت را بعهده می گیرد . مشکل شرکتهای دولتی که همه کارشناسان به پایین بودن بازدهی آن اعتراف دارند در مالکیت تنهای آن نیست بلکه بیشتر در بخش مدیریت آن است ، همانطور  که می بینیم در بخش مدیریت تحول قابل توجهی به وقوع نمی پیوندد ...

در حقیقت به نظر من دولت تنها وکالت عامی که از طرف همه مردم ایران داشت تا از ثروت آنها صیانت و در راه اهداف از قبل تعیین شده بکار بسته و مدیریت کند تبدیل به وکالت خاص می کند و چون مدیریت تغییر نکرده در نتیجه وضعیت شرکت بر همان مدار قدیم می چرخد و چه بسا وضع بدتر شود چرا که مدیران هنگام هزینه کرد خود را خصوصی خواهند دانست اما هنگام پاسخگویی خود را دولتی و بی نیاز از جوابگویی و سهام دار جزء که همان اقشار ضعیف هستند حیران بین این دو .

نوشته شده توسط محمد مهدی اشرف پور  | لینک ثابت |

فرهنگ در آتش شنبه پنجم آبان 1386 3:30 بعد از ظهر

سالهای ابتدائی دهه هفتاد بود که مقام معظم رهبری از تهاجم فرهنگی خبرداد و با یک مثال جالب این موضوع را به ما رساندکه تهاجم دشمن بی صدا و خاموش می آید اما سالها بعد اثر مخرب آن بروز و ظهور می کند . ایشان مثالی بدین مضمون زدند که دزدی شبانگاه پاشنه در خانه ای را به قصد سرقت اموال آن می برید ، رهگذری از او پرسید چه می کنی ؟ گفت : تار می زنم . مرد رهگذر پرسید : پس چرا صدای آن بگوش نمی رسد ؟ آقای دزد گفت : صدای آن را صبح خواهی شنید . صبحگاهان وقتی صدای آه و فغان صاحب خانه بلند شد مرد رهگذر تازه صدای تار را شنید که چقدر حزین نواخته شده بود .

این مثل ، مثل کامل و جامعی بود که سزاوار بود همگان را به فکر وادارد و برای این خطر فرهنگی چاره ای بیابیم اما از آنجا که ما ملتی هستیم که معمولا مسائل را سیاه و سفید می بینیم . عده ای جبهه انکار را پیش گرفتند و همه جا فریاد زدند که چه حمله ای چه تهاجمی اصلا مگر فرهنگ خوی تهاجمی دارد و ...

عده ای دیگر در پی تایید ، تکریم  و تکرار حرف مقام معظم رهبری رفتند و همه جا داد از تهاجم فرهنگی زدند و بدون اینکه عملی درخور انجام دهند فقط به گروه اول تاختند و گاها آنان را عامل دشمن معرفی کردند .

از گروه اول که توقعی نمی رفت چرا که اصلا این فرضیه را قبول نداشتند اما تعجب از دسته دوم است که فقط حرف رهبری را با ادبیات دیگر فقط تکرار کردند اما دریغ از یک برنامه و پیش بینی مناسب .

اگر تهاجم فرهنگی عملی است که اثرات مخرب آن سالها بعد بروز می کند پس ما نیز می بایست برنامه ریزی هایمان به نحوی می بود که سالها بعد توقع اثر بخشی از آن داشته باشیم ؛ اما صد افسوس که کاری نکردیم و اگر هم کردیم انفعالی و از سر اضطرار تا کم کم صدای آن ساز کم کم به گوش رسید . در مقابل این ساز ناکوک یا سکوت کردیم و یا با طرحهای ضربتی خواستیم جلو آنرا بگیریم ، در نتیجه صورت مسئله را پاک کردیم ، اما چندی بعد مسئله با یک مجهول اضافه سر برآورد .

روزگاری نه چندان دور جوانی به جرم گوش کردن موسیقی یا باز بودن یقه پیراهن و یا بالا زدن موی سر خود ،  سوسول و لات لقب می گرفت و به بازداشتگاه کمیته می رفت و سرخورده و طغیان گرتر بیرون می آمد .

امروز کراک ، هروئین و دهها نوع مواد افیونی مهلک ، فیلمهای مبتذل ، پارتی های مختلط و ... چون اژدهایی هفت سر فرزندان این ملت را به کام خود می کشد و کماکان نیروی انتظامی در پی انهدام معلولهاست و با افتخار از برخورد می گوید که البته بر او اعتراضی نیست چرا که او در خط مقدم است و وظیفه ای جز برخورد ندارد .

اگر آن روز که رهبری شیپور بیدار باش را نواخت حداقل آنان که اعتقاد داشتند به جای کوچک دیدن مسئله و برخوردهای تعارفی فصلی و مقطعی به اتاقهای فکر می رفتند و برای ده سال بعد برنامه ریزی می کردند امروز این چنین مستأصل نبودیم .

یک آتش نشان با تجربه وقتی با آتشی انبوه روبرو می شود بی مهابا به کانون آتش حمله نمی برد بلکه ابتدا اطراف آتش را تخلیه و از مواد سوختنی خالی می کند تا وقتی آتش پیش روی کرد دیگر خوراکی نداشته باشد وقتی جلو پیش روی آتش گرفته شد حال دو نفر به جنـگ آتش می روند اول خود آتش است که دیگر خوراکی بـرای سـوختن ندارد لذا روبه افـول می رود دوم آتش نشان است که با ابزار خود بر سر آتش می کوبد .

و سخن آخر اینکه هر موقع که شروع کنیم حداقل چند سال زمان می خواهد تا نتایج مثبت آن ظهور کند و این مهم میسر نیست مگر با همت مردان و زنانی دلسوز که کار فرهنگی را بر هر سیاسی کاری مقدم بدارند .

 

نوشته شده توسط محمد مهدی اشرف پور  | لینک ثابت |

صدا و سیما به کجا می رود؟ چهارشنبه دوم آبان 1386 11:27 قبل از ظهر
شب گذشته در سریال طنز چارخانه شبکه سوم سیما اوج بی سلیقگی و کوته بینی اعمال شد و به مردم کشور افغانستان اهانت و آنها را تحقیر نمود . در قسمتی از سریال نشان داده شد که دختر بزرگ خانواده که روی دست آنان مانده بود ، بطوریکه یر مرد ساده دل روستائی نیز از ازدواج با او منصرف می شود لذا از روی ناچاری به جوان خوش تیپ افغانی دادند ! که این مطلب از هیچ منظری چه مذهبی چه اجتماعی و چه فرهنگی صحیح نمی باشد . واقعاً صدا و سیمای ما با این بی برنامه گی به کجا می رود در قسمتهای اولیه این سریال که یک کارکتر با لهجه افغانی صحبت می کرد و باعث رنجش ملت مستضعف افغانستان که از سر اجبار به کشور ما پناه آورده اند شد می توان در راستای هنر تلقی و از آن گذشت اما تحقیر یک ملت با این وضع دیگر چه صیغه ایست . چند کشور همزمان در اطراف ما هستند مثل افغانستان ، تاجیکستان و تا حدودی پاکستان و آذر بایجان آیا تلوزیون نمی تواند بهترین ابزاری باشد تا با ساخت فیلمهای قوی و پرجاذبه همین اشتراک زبانی را سوژه ای برای همدلی و نزدیکی چند کشور همسایه نماید و به عنوان کشور قدرتمند منطقه بهره لازم را هم ببرد .

سریال شکرانه این نوید را می داد که برنامه ریزان به این نکته الطفاتی نموده اند اما گویا در صدا و سیما هر کس ساز خودش را می زند و به تنها چیزی که فکر نمی شود سرمایه گذاری فرهنگی است با کمال تاسف باید گفت سیاست و سیاست زدگی تمام ارکان سیما را فرا گرفته و مدیران این رسانه کل دقت خود را صرف این مهم نموده اند که افراد خلاف سلیقه آنان در سیما ظاهر نشوند و سخنی نرانند مگر به بدی و این حلقه به حدی تنگ شده که دامن رئیس مجلس خبرگان را نیز گرفته و صدا و سیما به این نتیجه رسیده که آقای هاشمی حجت الاسلام است نه آیت الله .

آقایان به خدا قسم با این برنامه ریزی و رویکرد نمی توانیم مدعی آماده سازی زمینه برای ظهور منجی عالم بشریت حضرت امام مهدی عج باشیم

اگر ما با بی یرنامه گی و کار فرهنگی نتوانیم چند کشور هم زبان خود را با خود هم آوا کنیم ویا به عبارت بهتر هم آوائی پیشکش حداقل از خود نرنجانیم چگونه می خواهیم جهان را متأثر از فرهنگ خود کنیم .

یادمان باشد هرکس با برنامه تر ، عمیقتر و هوشمندانه تر به اطراف خود نظر افکند و عمل کند او برنده است ولو هدفش نامبارک و سلطه جویانه .

آمریکائی که ما بر او می تازیم و فرهنگ او را بحق مخرب می دانیم با برنامه ریزی و سخت کوشی فرهنگ خود را تا اعماق وجود خانه های ما رسوخ داده تا حدی که فرزند دلبند ما با عروسک باربی از خواب بیدار و با کارتون شرک سرگرم و در هیبت هنریشه های آنان بازی با زیبای خفته به خواب می رود . تلوزیون نیز سالی یک بار مجبور میشود فیلم سینمائی محمد رسول الله را که ساخته هالیود است پخش کند .

آنگاه تلوزیون ما مردمانیکه میلیونها نفر آنان به هر دلیل در خاک ما هستند تحقیر می کند و به گروهی خشک مغز به اسم طالبان بهانه می دهد تا ملتی را بر علیه ما بشورانند .

بیائید به گفته سهراب سپهری چشمها رابشوئیم و جور دیگر ببینیم و برای اعتلا و عظمت اسلام عزیز و ایران سرافراز طرحی نو دراندازیم که هر آنچه با فطرت انسانها ی سلیم همگونتر باشیم به اسلام ناب نیز نزدیکتر است .

نوشته شده توسط محمد مهدی اشرف پور  | لینک ثابت |

 
html> دنیای کدهای جاوا اسکریپت